تبليغاتX
عاشقانه های همسرانه Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker

سلــــــــــــــــــــام

منم جون جون  ...بابا کجایید شماها ؟هیچ معلومه چیکار میکنید؟

خــــــــــــــــب نزنید ..خودم خجالت کشیدم ..الانم آب شدم !

اینجانب الان در خونه مادر شوهر عزیــــــــــــــــــــــــــزم به سر میبرم

وااااااااااااای نوشتن یادم رفته

از کجا بگم؟ از چی؟ کی؟

خب از آخرین اخبار شروع میکنم ..بعدا ْ اتفاقات گذشته رو مینویسم (اگه حافظه یاری کنه !)

۵شنبه شب جهیزیه مبارک رو بار زدن و صبح هم یه نیسان دیگه اومد بقیه روبار زد و ما هم به دنبالش .

دون جون جان با نیسان اولی صبح زود رفت و من و بابا اینا یه کم دیرتر .خلاصه تا ما برسیم جناب داماد و برادرها وپدرشون وسایل رو خالی کرده بودن و ما به اتفاق مامان و خاله ها و خواهر شوهرهای گرام تا شب مشغول چیدمان بودیم

البته از کمک های قابل توجه آقایان و پسرانمون هم بی نصیب نموندیم .خدا خیرشون بده .خیلی خیلی کمک کردن و یه عالمه هم خسته شدن .

خونمون خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــی خوشگل شد .مخصوصا ْ ویترین ساده ای که همه میگفتن خیلی تو چشم نمیره الان اینقده شیک شده و با وسایل داخلش نمای خاصی پیدا کرده که من و مجید مدام نگاش میکنیم .(البته بقیه و ار جمله خواهر شوهر بزرگ! هم همین طور) یادتونه که گفته بودم زده تو ذوقم

خلاصه...چیدمان تکمیل شده و فقط مونده نصب ماشین لباس شویی و ظرف شویی و مایکروفر و اجاق گاز که باید نمایندگی هاشون بیان . احتمالا امروز تموم میشه گوش شیطونه کــــــــــــــــر .

پرده ها هم دیروز نصب شد . ناس شدن

*صاحبخونه خوبی نداریم ! یعنی من دوستش ندارم .از همین امروز صبح هم دوستش ندارم تازشم

سعی میکنیم کمتر دور و برش آفتابی بشیم تا پرش نگیردمون !

خونش اصلا سازه خوبی نداره .برای ماشین لباسشویی فاضلاب نذاشتن! فک کـــن!

الان من هر وقت بخوام لباسشویی رو روشن کنم باید شیلنگ فاضلابشو بذارم دم چاه وسط آشپزخونه !

چقدر از این جور خونه ها بدم میومد

سرویس بهداشتیش هم هواکش نداره .دیگه این خیلـــــــــی ستمه . آشپزخونه اش هم هود نداره تازه وسط سالن هم آشپزخونه است .

خلااااصه من هی به خونه و به وسایلم که با کلی ذوق و شوق چیدیمشون نگاه کردم و تو دلم غصه خوردم. دیگه هم به صاحبخونه عقده ایش هم نمیگم هود بذار ..هواکش نصب کن

خب بیخیال این حرفا ان شاالله زودی خونه دار شیم و این مشکلات هم حل میشه

*ما دو شبه که تو خونه خودمون  میخوابیمااااااااا ..اینم مورد گیر دار برای : بهار و الی و طنین و بقیه برو بچ!

از همه جای خونه عکس گرفتم حیف که دی وی دی دوربین رو با خودم نیاوردم وگرنه الان میذاشتم ببینید خونمونو ..

بعد از ظهر قراره بریم برای راهروی ورودی و آشپزخونه قالیچه یا گلیم بگیریم .چوب لباسی و جا کلیدی هم نداریم و ..همچنین سااااعت دیواری .

گلم جون قراره مرخصی ساعتی بگیره که زودی با هم بریم بخریم .امیدوارم بتونه بیاد .

جو عشقولانه خونمون رو خیلی دوست دارم ..کلی شیرین تر از قبل شده

چیزی نمونده تا خانوم خونه بشماااااااااا ...

برامون دعا کنید..به یادتون هستم و با موبایل به وبتون سرمیزنم ولی نمیتونم نظر بدم( صفحه نظرها با موبایل باز نمیشه)

معلوم نیست دیگه کی بتونم بیام .گلم جون قول داده تا قبل از عروسی کامپیوتر حاضرباشه

برای همتون آرزوی شادی و سلامتی دارم

تا بعد بدرود

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1387/04/16 توسط .::جون جون::.


درد عشقی کشيده‌ام که مپرس

زهر هجری چشيده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار

دلبری برگُزيده‌ام که مپرس

 


من هنوزم تبريك نشنيدماااااااا !          باورتون ميشه آیا ؟ ..  

ديروز زنگ زدم و ميگم روزم مبارك تازشم.. يه عالمه جواب و بهونه ازش شنيدم ولي هيچ كدومش معني روزت مبارك رو نداشت ..تازه عذر خواهي هم نشنيدم

چه دليلي ميتونه داشته باشه آيا؟   .. كلي لوس كردم خودمو ..بهونه آوردم ..تهديد كردم  ..ديدم نخيــــــــــــر ..آقا اصلاً تبريك مبريك گفتن تو كَــــــتش نميره !

 

اصن خودم مثله بچه آدم به خودم تبريك ميگم خب ..مگه توي اين بيست و اندي عمر ِ با عزت كه كسي تبريك نگفت، اتفاق خاصي افتاد ؟

عجب دنيايي شده ها ...

بيخيال بگذريم

 


امروز يكي ديگه از همكاراي خانوم هم استعفا داد! حالا شديم 8 تا خانوم .من و اون يكي عروس شركت هم تا دو هفته ديگه ميريم يه شهر ديگه و ميشن 6 تا !

مديراي خفنمون مي مونن و حوضشون !

 


فردا به احتمال زياد ميرم اصفهان .حالا عقد دختر عمو هر موقع كه ميخواد باشه !  من يه عالمه كار دارم و برنامه ريختم.كنسل بشه كلي عقب ميفتم .

باز هم به احتمال زياد ساعت يك و نيم بعداز ظهر راه ميفتم .شب هم كه مهموني دعوتيم .

كادوي مامانم رو ديشب بهش دادم .خوشش اومد .خيلي هم رنگش بهش ميومد. يه عالمه بوسم كرد!   *دلت بسوزه مجيد !  اینقده آبدار بوووووووود


امروز واقعا كسل بودم . الههء 2 همش ميگفت چته؟ تو فكري ..

چيزي نگفتم .اما خودم دليلشو خوب ميدونستم !

 


فعلاً خبر خاصي نيست . فقط به اتاق پر از كارتن ِ من رختخواب ها هم اضافه شدن .الان حتي جایی براي دو ركعت نماز خوندن هم تو اتاقم نيست . فقط ميشه رد شد !

اگه راهمون دور نبود ....

 

همگي آخر هفته خوبي داشته باشيد

بدورد

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05 توسط .::جون جون::.


 

 

 

 

بیا تو چشمام نگاه کن می خوام از چشات بخونم

 

 

 

 


من هنوز از اوني كه بايد تبريك بشنوم تبريك نشنيدمااااا

اين تبريك خيلي مهمه آيا؟

دير نشده هنوز /نه؟

13 ساعت ديگه وقت داره آقاي همسرمون تا اين روز رو به خانومش تبريك بگه!

عقده شد خب 21 ساله هيشكي يه تبريك جانانه نگفته .امسالم كه ...

من برم به كي بگم؟ بذاريد سرمو بزنم به ديفال ..ولم كنيييييييد خب

 

ديشب تاريخ عقد دختر عموم مشخص شده .. 5 شنبه ! عقد خصوصي . ولي من ميخوام برم اصفهاااااااان . همه چي قاطي پاتي شد كه . حالا من چَكاركنم آيا؟

بيخال عقد ..با خيال عقد ..بيخيال اصفهان و خونه ..با خيال ِ ...

خب..شب با همسرجان مشورت ميكنيم ببينيم چي ميشه .

 

ديشب دون جون جان كلي چايي شيرين شده بود واسه مامانم!

تااااااااااازه ديشب ميگه من تو رو اندازه مامانت دوست دارم ! ! (نكرد برعكسشو بگه كه من مامانتو اندازه تو دوست دارمااااا)

اين جمله ء بوي شوخي ميده به نظرتون؟

با دل شكسته خداحافظي نموديم با اين اميد كه آخر هفته تلافي نماييم به شدددددت 

 

دون جون ِ من ديشب خيلي سرحال بود .كلي سر به سر هم گذاشتيم گوش شيطون كر .

تقلب هم رسوند كه جاري هاي گرام چه هدايايي براي مادر شوهر جان گرفتن

جاري بزرگ سكه اليزابت و جديده اسنك پز ..من اعتماد به نفسمو از دست دادم در برابر هديه ام! گفتم كه لباس خريدم ولي الان ترديد دارم كه ... برم عوضش كنم و يا يه چيز ديگه هم بهش اضافه كنم!

دون جون كه به شدت در برابر عوض كردن و يا اضافه كردن هديه مخالفت نشون داد! 

حالا من چيكار كنم؟


راستي من يه چيزايي شنيدم درباره اليزابت و اينكه اعلام كردن از يه تاريخي ديگه اعتبار نداره ! حالا اون تاريخ كي هست و دقيقاً خبر چي بوده ديگه نميدونم /كسي چيزي ميدونه آيا؟

...

الان با جاري ِ جديد حرفيدم .يه آرايشگاه خوب معرفي كرد .. شاید من شنبه هم مرخصي بگيرم تا بتونيم بريم وقت بگيريم و يه آتليه مطمئن! هم پيدا كنيم .

يعني شنبه به من مرخصي ميدن؟ ! چوب خطم پر شده .


- تو شركتم فعلا ً از هديه و تبريك خبري نيست كه نيست !




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04 توسط .::جون جون::.


 

 

از اینجا تا تو نزدیکه

گره خوردی به افکارم

یه روز حتی بدون تو ...

من از این فکر بیزارم

 

 

 


سلام .. روز آلبالويي تون بخير

روزاي تابستونيه من كه دقيقاً طعم آلبالو گرفتن . آلبالوهاي درشت ، رسيده و ترش و شيرين ..اوممممممم ترش مثله بستن بار و بنديل و جمع كردن وسايل شخصي و.. شيرين مثله تدارك وسايل نو و شيك واسه خونه دوتاييمون !

ديروز قم بوديم ..ساعت 12 مرخصي ساعتي گرفتم و با بابا و مامان و حُنا رفتيم قم ..حُنا نوبت دكتر داشت و من ميخواستم لباسم ُ تحويل بگيرم

من و مامان رفتيم خونه خواهر شوهر عزيزو لباسمو پوشيدم و كلي جلو آينه كيف كردم .

با مامان و خواهر شوهري كلي حرفيديم از هر دري !

*گفته بودم كه قرار ِ يه عصرونه بديم ؟و... گفته بودم كه به گلم جون مرخصي ندادن و ماه عسل بي ماه عسل؟


* پيشنهاد شد كه موهامُ مش كنم ! من اصصصصصصصلن ِ اصصصصصصصلن دوست ندارم !

ولي اغفال شدم از بس گفتن تو آرايش و عكس و اينا (واسه همون بعد از ظهر مهوني ) تاثير داره .. كلي عوض ميشي و اين حرفا .

احتمالا 23 و 24 تير ميرم واسه مش ! ولي هيچي ازش نميدونم . چه متد هايي داره آيا؟

راهنمايي كنيد لطفاً اطلاعات عمومي ميپذريم در اين باره !

 


ديروز ويتريني كه پسند كرده بودم رو نشون خواهر شوهرم دادم ..گفت اصلاً 500 تومن نمي ارزه! ساده و شيكه ولي چون منبت كاري نداره خيلي خوشش نيومد. 

با مامان دوتايي دست به يكي شده بودن و ويترين هاي شلوغ پلوغ با منبت كاري هاي سنگين رو نشونم ميدادن (با همون قيمت) ولي من نظرم عوض نشد كه نشد. خيل رك هم به هردوشون گفتم : خونه خودمونه دوست دارم تمام وسايلش ساده باشه . از ويترين گرفته تاااااا سرويس خواب .

اگه سرويس خوابمو ديده بود كه ديگه گريش ميگرفت خواهر گلم جون . يه سرويس ام دي اف تيره ء ساده ! ولي ناز .

البته مطمئناً همش فكر مردم و فاميلاشون رو ميكنن كه قرار بيان جهاز ُ ببينن! از فاميلاي من كه كسي جز خالم نيست .ولي خاله ها وعمه ها و زن عموهاي گلم جون هستن . حالا اگه اونا فكر كنن ارزش مادي اين وسايلي كه من پسند كردم كمه و سليقه من اين مدليه چه اتفاقي ميفته مثلا ً ؟

براي حرف و حديثاي اين مدلكي كه ميگن : واه واه  ديدي فلان وسيلش چه شكلي بود ..واه واه ديدي اون يكي چه رنگي بود "پشيزي ارزش قائل نيستمممممم"

از فكراي آب دوغ خياري هم بدم مياد ..خودمو درگيرشون نميكنم "به هيچ وجه "

برعكس مامانم بي خيال حرف مردمم .

 

خلاصه ..كلي اونجا از حق خودم دفاع كردم .فقط بابا طرف من بود و ميگفت هرچي خودت دوست داري ..الهي من قربونت برم كه اينقدر طرفدار دخترتي و مهربوني .

چندتا شاخه گل خشك هم دوباره خريدم وبرگشتيم .ساعت 10 و نيم شب بود رسيديم خونه

به جاي شام هم يك عدد بلال كباب شده نوش جان نمودم و خوابيدم .

 


از كارهامون بگم كه ... رختخواب ها هنوز آماده ء آماده نشدن .يعني فقط مونده كه ملحفه ها رو روشون بكشيم و بدوزيم ! از اين كار هم متنفرم ..بعد از ظرف شستن به نظرم سخت ترين كاره ..شايد پيشنهاد بدم مامان سنجاق بزنه بهشون .

ديگه...آهان 5 شنبه هم ميرم اصفهان ،خونه بابا و مامان جاري جديد دعوتيم .من بايد خونمون هم يه بار ديگه ببينم .واسه پرده و توي كابينت ها اندازه لازم داريم .

شنبه هم رفتم بازار و دوتا بلوز گرفتم واسه مامانامون .طرح و جنسشون فرق فوكوله ولي قيمتشون يه حدود ِ .

از شركت و كار كردن فوق العاده خستم .احتمالاً خيلي زودتر از موقعي كه بهشون گفتم نميام ،جيم ميشم و ديگه پشت سرم هم نگاه نميكنم !  امروز به مُسي خان گفتم من احتمالاً تا 17 يا 18 ميام شركت . گفت: نميشه 17 يا 18 تير سال ِ 88 بري؟ يه سال تمديدش كن !!!!!!! حيف ِ كه به اين زودي ميخوايي بري! (من تو دلم: بيشين بينيم باااا .. حوصلتو ندارم  )

 


دون جون عزيزم هم دنبال كار ِ واسه من ..الهي من فدات شم.وقتي گفت به دوستش سپرده كلي ذوق كردم و دعاش كردم . .

نميدونم اين روزا گلم جون چه حس و حالي داره ..به نظرم خسته است ولي از چي ؟

 


* چيزي نمونده تا بيست و ششم  آلبالويي موناااااا

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1387/04/03 توسط .::جون جون::.


همین احساس شیرینه

که می دونم تورو دارم

که میدونم منم هرگز

تو رو تنها نمیذارم

من این دلبستگیهارو

به یک دنیا نمیفروشم

همین بسه که میدونم

همیشه در تو میجوشم

 


 سلام و..اولين روز تابستوني تون بخير و خنكي !

 

امروز ديگه رسما حس خماري داشتما

بهااااااااار ايشااله عروس شي كه اينقدر منو اذيت نكني  ..آخه به سه روز غيبت كه نميگن گم و گور شدن! ميگن؟

حالا غيبت صغري يه چيزي !


آخر هفته دو تايي خوبي داشتيم ..باز هم لحظه هاي پر از خنده و شيطنت هاي عاشقانه .

ما فقط سه هفته ديگه ميتونيم 5 شنبه جمعه اينجوركي داشته باشيم.فقط سه هفته ديگه !

يعني من دلم براي انتظارهاي 5 شنبه تنگ ميشه؟ يعني آرزوي اين روزها و ساعت ها و روزشماري ها رو خواهم كرد؟

من دلم براي خوابيدن توي خونه بابام تنگ ميشه .

و  براي شنيدن صداي بابام..صبحاي جمعه مجردي  : "الهااااام خوابي هنوز ؟ "

يادتونه كه ؟ گفته بودم بابام منو الهام صدا ميكنه گاهي !

دلم براي دستپخت مامانم تنگ ميشه . دغدغه و فكر و ذكر اين روزاي من اين هاست

خاطره هامن .. آلبو م ها و عكساي سه نفره با بابا و مامان رو گذاشتم كنار تختم و هر شب نگاشون ميكنم .من همين الان هم  دلتنگم .براي خودم...براي سفر ها و تك تك لحظه هايي كه بابا و مامانم برام به وجود آوردن

من … من الان حس نارنجدونه رو دارم ..دقيقاً حس ميكنم چقدر كم بابا و مامانمو نگاه كردم و بهشون محبت كردم .چقدر قدر نشناس بودم ..

چقدر وقت كم دارم خدا ..نارنجدونـــــــــه يه كم وقتتو به من قرض ميدي؟؟ !!!!

ديشب موقع خواب لحظه خداحافظي و رفتن از اين خونه رو تو ذهنم مجسم كردم .. خدايا من اون لحظه نميتونم از بغل بابا و مامانم جدا شم .. نميتونم جلوي اشكامو بگيرم  ..نميتونم ازشون تشكر كنم بابت تمام اين سال ها ..بابت زحمت هاشون ، بابت اذيت ها و نگراني هايي كه گاهي براشون ايجاد كردم.

بابام اين چند روزه بابت هيچي بهم "نه" نميگه .  يه لايه اشك هميشه تو چشماشه .چروك روي پيشونيش از هم باز نميشه

حُنا هم انگار مهربون تر شده ! نميدونم دلم چقدر براش تنگ ميشه . يعني دلم براي دعواهامون و منت كشي هاي بعدش هم تنگ ميشه؟

 

خدايا صبر اين دوري رو بهمون ميدي ، نه؟ 

 


5 شنبه شب بعد از شام خورون رفتيم پارك به صرف ميوه و چاي . همون شب مراسم خصوصي مهر برون دختر عموم هم بود .من كه تمام شب از كنجكاوي (نه از فضولي ) مردم و زنده شدم …صبح خبرا بهمون رسيد : 700 سكه و 2 دُنگ خونه وقتي كه داماد خونه دار شد و ..سفر حج .

جمعه شب هم مراسم نامزدي بود .دون جون ِ من كه ساعت 7 عصر برگشت (باز هم به دلايل كاري !)

جاش خالي بود  تااااازه داماد جديد و مظلوم خانواده رو هم نديد .

نامزدي ديشب بيشتر شبيه يه مهموني بود . چون دست زدن ممنوع بود !  موسيقي ممنوع بود! پس بزن و برقص هم كه به كل تعطيل !

بابابزرگ گرام اجازه هيچگونه سر و صدايي ندادن (به علت فوت دخترش كه عمه خدا بيامرزم باشه) بيچاره فاميل داماد كلي خورد تو ذوقشون .ما هم همچين انتظاري نداشتيم .كلي جا خورديم از رفتار بابابزرگ و مامان بزرگ !

داماد كارمند مخابرات ِ تهران و متولد 59 ميباشد. من شنيدم مخابرات دانه درشت دولت ميباشد ! درسته آيا؟

داماد فوق العاده خجالتي بود .يه چيزي فراتر از مجيد ِ من ! موقع خداحافظي از اون طرف ِ اتاق با دختر عموم خداحافظي كرد ! بابا قرار ِ زنت بشه خب ..يه احوال پرسيي يه خوش و بشي ..حالا نه يه كم نزديك تر بيا خب ! جل الخالق !

ساعت 12 و نيم برگشتيم خونه . دون جون جان تازه اون موقع رسيده بود نزديك خونه!

عزيز دلم از ترمينال تا خونه رو پياده گز كرده بود! حالا چرا و به چه دليل ..؟ الله اعلم ..من كه سر در نياوردم !

امروز قرار ِ با همكارم برم بازار ..به قصد خريد هديه روز مادر ..امسال دو تا هديه بايد بگيرم ..هنوز هديه خاصي مد نظرم نيست ..بريم ببينيم چي پيدا ميشه

تا غيبت صغري ِ بعدي بدورد

برامون دعا كنيد




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1387/04/01 توسط .::جون جون::.


 

وقتي نبودي نازنين جاده تا انتها نبود

 

با قلب مهربون من هيچ كسي آشنا نبود

 

 

 


سلاااااااام

ببخشيد خب ..آقا من عروسماااااا سرم شلوغه خب .. بهار به من گفتي بد؟

اينجانب جون جون ِ جون جونستاني ديروز مرخصي بودم ..با اهل بيت (  ِ پدري) رفتيم قم واسه خريد چوب موب و ايناااااا

اون دوتا راحتي صورتيا كه بينش گير كرده بوديم يادتونه؟كنسل شد! يعني هيچ كدومو نخريديم .بنا به توصيه پدر مادر گرام مبني بر كثيف و لك شدن ِ سريع اين رنگ راحتي ، تصميم گرفتم تجديد نظر كنم! تهنايي ! ‌بدون حضور گلم جون ..خيلي سخت بود ..اينقدر تو مغازه ها دلم ميگيرفت كه نميتونستم نظرشو بپرسم كه نگو  ..از كار گلم جون وسخت مرخصي دادن هاشون متنفرمممممممم

خلاصه .. رنگ راحتيامون شد كرم قهوه اي ..از جنس چرم و جير ...

ولــــــــــــــــــــــــــــــي ..سرويس خواب سفارش دادم توووووووووپ

يعني اتاق خوابم يه چيزي ميشه تو مايه هاي هموني كه آرزوشو داشتممم

يه سرويس 7 تيكه ء ام دي اف رنگ تيره و ساده و شيك...عكسشو كه ديدم ياد اتاق ها وسرويس هاي خارجي افتادم كه تو اينترنت يا كاتالوگ ها ديده بودم .. كل وسايل چوبيم (تخت و كمد و ويترين و راحتي (وميزاش) و جا كفشي و ميز ناهار خوري ) شد 2300000  ! به هركي ميگم باورش نميشه..واقعاً قيمت هاي قم باور نكردني بود !!!

 از اصفهان و شهر خودمون هر كدوم رو 5۰0 ،  600 تومن ارزونتر ميدادن! بلا استثنا

يه آباژور با يه مجسمه خوشمل هم واسش خريديم ..مجسمه اش يه عروس داماد ِ كه سوار يه كالسكه با  دو تا اسب سفيدن ..بعد عروسه تو بلخ ِ دامادست ! اينقده رمانتيك بود كه نگووووووو

دو تا گلدون با گل هاي لاله و خشك با رنگ هاي گرم و گلدون چوبي ! از انتخاب رنگ و تركيب جانانه ء خودم كيف كردمممممم

ديگه چي...آهان ..يه سرويس آركوپال دم دستي هم دوباره به زور خريدن !

يه سطل آقشال! عروسكي هم خريدم واسه اتاق خواب و... شمع تزئيني..شكل ِ مخروط ِ و يه مجسمه فرشته كوشولو پايينش داره بال بال ميزنه

يه لوستر خارجكي ! (اي غرب زده ء... ) هم خريديم ..اونم خوشمله .

 

ببينيد از بس ذوق خريدهامو دارم هي جزئياتشو مينويسماااا ..نگيد نديد بديد ِ و داره پز ميده هاااااا !

اتاق فعليه بنده در حال حاضر تبديل به تنگه ء ... هرمز كه نه ..تنگه الهه شده !

از يه طرفش بخوايي بري طرف ديگه بايد كلي فكر كني و ببينی از كدوم طرف راحت تره و پرش و چپ و راست كمتري داره ! صبح از خواب كه بيدار شدم تا اومدم برسم به آينه و كمد لباس ها كلي به در و ديوار خوردم .. وقتي رسيدم شركت ديدم مچ پام درد ميكنه ! .....واااااااي كبود شده !

به نظرتون من صحيح و سالم ميرسم خونه ء بخت آيا؟

وسايل چوبي رو 5 تير برامون ميفرستن اصفهان و 14 تير هم اگه خدا بخواد يه سري از وسايل بزرگ بزرگ جهيزيه رو ميبريم خونه خودموووووووون .


*هنوز هم تكليف مرخصي و ماه عسل مشخص نيست

*يه عالمه فكراي قشنگ و شيطنت هاي عاشقانه تو سرم دارن وول وول ميخورن ! براي زندگي با تو لحظه شماري ميكنم بهترينم

*از دوستاي عزيز كه به يادم هستن ممنونمممممم ..محبتاتونو فراموش نميكنم

*حس و حال این روزام مثله همون سیب میمونه ! کی میفهمه من چی میگم؟




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/29 توسط .::جون جون::.